دیگر نبود فرصتِ راز و نیاز هم
حتی شکسته بود دلِ جانماز هم
گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانهٔ امام رضاست
چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
نداریم از سر خجلت، زبان عذرخواهی را
کدامین توبه خواهد برد از ما روسیاهی را
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم شال بابا را نشد
نه جسارت نمیکنم اما
گاه من را خطاب کن بانو
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
دور و بر خود میكشی مأنوسها را
اِذن پریدن میدهی طاووسها را
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
بستهست همه پنجرهها رو به نگاهم
چندیست که گمگشتۀ در نیمۀ راهم
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی
دستی به پهلو دارد و دستی به دیوار
دادهست تکیه مادر هستی به دیوار