هان این نفس شمرده را قطع کنید
آری سر دلسپرده را قطع کنید
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
تفسیر او به دست قلم نامیسّر است
در شأن او غزل ننویسیم بهتر است
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
وا کن به انجماد زمین چشمهات را
چشمی که آب کرده دل کائنات را
اگر خدا به زمین مدینه جان میداد
و یا به آن در و دیوارها دهان میداد
از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از ابوا به روی خلق، باب دیگری...
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانهٔ امام رضاست
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
شد وقت آنكه از تپش افتند كائنات
خورشید ایستاد كه «قد قامتِ الصّلاة»
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
آب و جارو میکنم با چشمم این درگاه را
ای که درگاهت هوایی کرده مهر و ماه را
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
بستهست همه پنجرهها رو به نگاهم
چندیست که گمگشتۀ در نیمۀ راهم
در دل نگذار این همه داغ علنی را
پنهان نکن از ما غم دور از وطنی را
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی