چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
خورشید هم در آسمان رؤیت نمیشد
دیگر کسی با ماه، همصحبت نمیشد
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
با من بیا هرچند صبرش را نداری
یک جا مرا در راه تنها میگذاری
باران میآمد با دعای دستهایت
در دشت میرویید گل از ردّ پایت
ما بیتو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
امشب که ماهِ آسمان پرتوفشان است
با حُسن خود چشم و چراغ کهکشان است
برگشتنت حتمیست! آری! رأس ساعت
هرچند یک شب مانده باشد تا قیامت
دست ابوسفیان کماکان در کمین است
اما جواب دوستان در آستین است
بر روی دوشت کیسه کیسه کهکشان بود
منظومههایی مملو از خرما و نان بود
تا چشم وا کرد این پسر، چشمانِ تر دید
خوب امتحان پس داد اگر داغِ پدر دید...
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
عطر بهار از جانب دالان میآید
دارد صدای خنده از گلدان میآید
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
ای خالق راز و نیاز عاشقانه
در پیشگاه عشق مخلوقی یگانه
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
لب باز کردی تا بگویی اَوّلینی
آری نخستین پیرو حبلالمتینی
پیغمبر و زهرا و حیدر یک وجودند
روز ازل تصویر یک آیینه بودند
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
در آیههای نور، مستور است زهرا
نورٌ علی نورٌ علی نور است زهرا
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند