برای از تو سرودن، زبان ما بستهست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بستهست
ز عمق حنجره بر بام شب اذان میگفت
حدیث درد زمین را به آسمان میگفت
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
مگر چه کیسهای از نور داشت بر دوشش؟
که وقت دیدن او ماه بود مدهوشش
تکیده قامتش و تکیه بر عصا نزدهست
همان که غیر خدا را دمی صدا نزدهست
بهار پنجرۀ رؤیت خداوند است
بهار فصل صمیمیت خداوند است
بُرونِ در بنه اینجا هوای دنیا را
درآ به محفل و برگیر زاد عقبا را
کجاست زندهدلی، کاملی، مسیحدمی
که فیض صحبتش از دل بَرَد غبارِ غمی
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
سلام فلسفۀ چشمهای بارانی!
سلام آبروی سجدههای طولانی!
چه خوب، مرگ خریدار زندگانی توست
حیات طیبه تصویر نوجوانی توست
ستمگران همه از خشم، شعلهور بودند
به خون چلچله از تیغ تشنهتر بودند
در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد
مدینه! بی تو شب من سحر نمیگردد
شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد
دلا بکوش که با عشق آشنات کنند
چو عاشقان به غم دوست مبتلات کنند
سلام! آمدهام تا به من، امان بدهید
دلی به روشنی رنگ آسمان بدهید
بیا که شیشه قسم میدهد به عهد کهن
که توبه بشکن، اینبار هم به گردن من
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
اگرچه باغِ پر از لالۀ تو پرپر شد
زمین برای همیشه، شهیدپرور شد
چه گویمت که چها کرد در نبرد، حسین؟
فقط خداست که داند چهکار کرد حسین
مصائب تو مگر از مسیح کمتر بود؟
چه قدر سهم دل آخرین پیمبر بود؟
مدینه میروی آهسته از بقیع بپرس
که راز گم شدن قبر مادر ما چیست؟