با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
دل جام بلی ز روی میل از تو گرفت
تأثیر، ستارهٔ سهیل از تو گرفت
جبریل گل تبسّم آورد از عرش
راهی غدیر شد خُم آورد از عرش
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبهمو
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است
علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت
بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت