از خیل دلاوران گسستن نتوان
با روح خدا عهد شکستن نتوان
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
آیینه و آب، حاصل یاد شماست
آمیزۀ درد و داغ، همزاد شماست
دل بر دو سه دم گرمی بازار مبند
امید به هیچ کس به جز یار مبند
عید است و دلم خانۀ ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
از کوثر معرفت غزلنوشی کن
تا قافلۀ کمال همدوشی کن
عهدیست که بستهایم، برمیخیزیم
با آنکه شکستهایم، برمیخیزیم
ای صاحب عشق و عقل، دیوانۀ تو
حیران تو آشنا و بیگانۀ تو
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
ای دلشدگان! شاهد مقصود آمد
در پردۀ غیب آن که نهان بود آمد
مدهوشم از این عطر پراکندهٔ سیب
این است همان رایحهٔ روحفریب
بیآن که چو موج، در تلاطم باشی
با صبر و رضا، غرق تبسم باشی
تا کی به خروش و خشم، کاری کردن؟
مانند سپند بیقراری کردن؟
قرآن که کلام وحده الا هوست
آرامش جان، شفای دلها، در اوست
دنیا، ز ستاره، سبحه گر بردارد
حاشا که فضائل تو را بشمارد
تا عقل چراغ راهِ هر انسان است
اندیشهوری نشانۀ ایمان است
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
آیینۀ عشق با تو دمساز شود
یعنی که دری به روی تو باز شود
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
فرمود حسین: جلوۀ لم یزلی
سالار شهیدِ شاهدان ازلی
نور فلک از جبین تابندۀ اوست
سرداریِ کائنات زیبندۀ اوست
با خلق اگرچه زندگی شیرین است
ای دوست! طریق سربلندی این است
چشم همه چشمههای جوشان به خداست
باران، اثر نگاه دهقان به خداست
چون فاطمه مظهر خدای یکتاست
انوار خدا ز روی زهرا پیداست