ای کلیماللَّه تماشا کن کلام الله را
بر فراز دست خورشیدِ ولایت، ماه را
نور خدا گرفته فضاى مدینه را
تغییر داده حال و هواى مدینه را
ای از شعاع نور تو تابنده آفتاب
باشد ز روی ماه تو شرمنده آفتاب
از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی
تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
سامرا امشب ز شبهای دگر زیباتری
در جلال و در شرف اُمّ القرای دیگری
بهار آمد و عطری به هر دیار زدند
به جایجای زمین نقشی از بهار زدند
گویند حریم کعبه، در داشته است
از «سیزده رجب» خبر داشته است
برای ما نگاهت آفتاب است
چراغان کردن دنیا ثواب است
پیراهن سپید ستاره سیاه بود
تابوت شب روان و بر آن نعش ماه بود
ای آرزوی روشن دریاها
دیروز خوب، خوبیِ فرداها
لب باز کردی تا بگویی اَوّلینی
آری نخستین پیرو حبلالمتینی
هر که راهی در حریم خلوت اسرار داشت
دل برید از ماسوا، سر در کمندِ یار داشت
تا بر بسیط سبز چمن پا گذاشتهست
دستش بهار را به تماشا گذاشتهست
جلوۀ روی تو در آینه تا پیدا شد
عشق، بیحُسن تو در خاطره، ناپیدا شد
جامعه، دوزخی از مردم افراطی بود
عقل، قربانی یک قوم خرافاتی بود
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
صبح طلوع زهرۀ زهرا رسیده است
پایان ظلمت شب یلدا رسیده است
یک چله انتظار به پایان رسیده است
پایان شام تیرۀ هجران رسیده است
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
خورشید که بوسه بر رخ خاور زد
در سینه دلش مثل پرستو پر زد
صبح است و در بزم چمن، هر گل تبسمّ میکند
باغ از طراوت، حُسن یوسف را تجسّم میکند
چهره انگار... نه، انگار ندارد، ماه است
این چه نوریست که در چهرۀ عبدالله است؟