حرمت خاک بهشت است، تماشا دارد
جلوۀ روشنی از عالم بالا دارد
چون آسمان کند کمر کینه استوار
کشتی نوح بشکند از موجۀ بحار
چه رازی از دل پاکت شنیدند؟
درون روح بیتابت چه دیدند؟
عطر بهار از جانب دالان میآید
دارد صدای خنده از گلدان میآید
زینب صُغراست او؟ یا مادر کلثوم بوده؟
یا خطوط درهم تاریخ نامفهوم بوده؟
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
کربلا را میسرود اینبار روی نیزهها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزهها
نرگس، روایتیست ز عطر بهار تو
مریم، گلیست حاکی از ایل و تبار تو
به دریا رسیدم پس از جستجوها
به دریای پهناور آرزوها
جاری استغاثهها ای اشک!
وقت بر گونهها رها شدن است
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
سلام ما به حسین و سفیر عطشانش
که در اطاعت جانان، گذشت از جانش
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید