مرگ بر تازیانهها
تازیانههای بیامان، به گردههای بیگناه بردگان
نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
آنکه در خطّۀ خون، جان به ره جانان داد
لبِ لعلش به جهانِ بشریّت جان داد
دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
در این کشتی درآ، پا در رکاب ماست دریاها
مترس از موج، بسم الله مجراها و مُرساها
این شنیدم که چو آید به فغان طفل یتیم
افتد از نالۀ او زلزله بر عرش عظیم
آری همین امروز و فردا باز میگردیم
ما اهل آنجاییم، از اینجا باز میگردیم
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم
باید اینبار به غوغای قیامت برسم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
کسی که جان عزیزش، عزیز، پیشِ خداست
به جان هرچه عزیز است، سیدالشهداست
ای امیر مُلک شأن و شوکت و عزم و شهامت
تا قیامت همّت مردانه خیزد از قیامت
مرد آزاده حسین است که بود این هدفش
که شود کشته ولی زنده بماند شرفش
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
دوباره بوی خوش مشک ناب میآید
شمیم توست که با آب و تاب میآید
جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم