چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
باید که برای تو سرِ دار بمیرم
یکباره به پایت صد و ده بار بمیرم
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
ای نام تو از صبح ازل زمزمۀ رود
ای زمزم جاری شده در مصحف داود
هرچند عیان است ولی وقت بیان است
عشق تو گرانقدرترین عشق جهان است
امروز که خورشید سر از شرق برآورد
از کعبۀ جان، قبلۀ هفتم خبر آورد
این لیلۀ قدر است که در حال شروع است
ماه است و درخشندهتر از صبح طلوع است
باشد که دلم، راهبری داشته باشد
از عالم بالا، خبری داشته باشد
دنیای کلام تو جهان برکات است
عمریست جهان ریزهخور این کلمات است
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
پیچیده در این دشت، عجب بویِ عجیبی
بوی خوشی از نافۀ آهوی نجیبی
سخت است چنان داغ عزیزان به جگرها
کز هیبت آن میشکند کوه، کمرها
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
ای از غم تو بر جگر سنگ شراره
وی در همۀ عمر ستم دیده هماره
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
حُسن تو به هر دیده مصوّر شده باشد
جا دارد اگر مهر منوّر شده باشد
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
ما بهر ولای تو خریدیم بلا را
یک لحظه کشیدیم به آتش یمِ «لا» را
خوش باد نوایی که تواَش نغمهزن آیی!
صد سینه صدف داری اگر در سخن آیی!
اگر نوبهارم، اگر زمهریرم
اگر آبشارم، اگر آبگیرم
حق روز ازل کل نِعَم را به علی داد
بین حکما حُکمِ حَکَم را به علی داد