من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
صبح صادق که میدمد دل من
سرخوش از بادۀ حضور شود
دل اگر تنگ و جان اگر خستهست
گاه گاهی اگر پریشانیم
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
زخم من کهنه زخم تو تازه
زخمی پنجههای بیرحمیم
قصد، قصد زیارت است اما
مانده اول دلم کجا برود
دم به دم تا همیشه قلب پدر
با نفسهای تو هماهنگ است
میرسم خسته میرسم غمگین
گرد غربت نشسته بر دوشم
نیزه دارت به من یتیمی را
داشت از روی نی نشان میداد
ما همه از تبار سلمانیم
با علی ماندهایم و میمانیم
باصفاتر ز بانگِ چلچلهای
عاشقِ واصلی و یكدلهای
کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر
خواست لختی شکسته بنویسد
به خودش گفت با چه ترکیبی
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
الغرض! فیض خاص گشت تمام
سهم ما باز، فیض عام شده است
ای که عمریست راه پیمایی
به سوی دیده هم ز دل راهیست
وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود
روزههایم اگرچه معیوب است
رمضان است و حال من خوب است
باز گویا هوای دل ابریست
باز درهای آسمان باز است
گفت: آمد دلم به جان، گفتم
از چه؟ گفت: از غمِ زمان، گفتم
ماه عشق است ماه عشّاق است
ماه دلهای مست و مشتاق است
ای شکوهت فراتر از باور
ای مقامت فراتر از ادراک