تا باد مرکبیست برای پیام تو
با هر درخت زمزمهوار است نام تو
آتشفشان زخم منم، داغ دیدهام
خاکسترم، بهار به آتش کشیدهام
زینب فرشته بود و پرخویش وا نکرد
این کار را برای رضای خدا نکرد
تا بر شد از نیام فلق، برق خنجرش
برچید شب ز دشت و دمن تیره چادرش
اعماق آیههای یقین را شکافته
نور است و آسمان برین را شکافته
امشب میان گریه و لبخند خود گمم
سرشار از طلوع بهار تبسمم
ای دانش و کمال و فضیلت سه بندهات
دشمن گشادهرو، ز گلستان خندهات
آرم سخن به نام تو، یا باقرالعلوم
تا گویم از مقامِ تو، یا باقرالعلوم
جاریست در زلالی این دشت آسمان
با این حساب سهم زمین «هشت آسمان»
یک دختر آفرید و عجب محشر آفرید
حق هرچه آفرید از این دختر آفرید
قحطی عشق آمده باران بیاورید
باران برای اهل بیابان بیاورید
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعلۀ آه تو آفرید
تا در حریم امن ولا پا گذاشتهست
پا جای پای حضرت زهرا گذاشتهست
زهرا گذشت و خاطرههایش هنوز هست
در مسجد مدینه، صدایش هنوز هست
ماه غریب جادّهها، همسفر نداشت
شب در نگاه ماه، امید سحر نداشت
دیگر نبود فرصتِ راز و نیاز هم
حتی شکسته بود دلِ جانماز هم
عطر تن پیمبر از این خانه میرود
بال ملک معطر از این خانه میرود
ای آسمان رها شده در بیقراریات
خورشید رنگ باخته از شرمساریات
ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
هر سو شعاع گنبد ماه تمام توست
در کوه و در درخت، شکوه قیام توست
محکوم شد زمین به پیمبر نداشتن
مجبور شد به سورۀ کوثر نداشتن
تفسیر او به دست قلم نامیسّر است
در شأن او غزل ننویسیم بهتر است
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
ماهی که یک ستاره به هفت آسمان نداشت
جز هالهای کبود از او کس نشان نداشت