ای ساقی سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
چون غنچۀ گل، به خویش پیچید، علی
دامن ز سرای خاک، برچید علی
در شهر نمانده اهل دردی جز تو
در جادۀ عشق، رهنوردی جز تو
با کعبه وداع آخرین بود و حسین
چون اهل حرم، کعبه غمین بود و حسین
یکباره میان راه پایش لرزید
مبهوت شد، از بغض صدایش لرزید
آهنگ سفر کرد به فرمان حسین
در کوچۀ کوفه شد غزلخوان حسین
گفتا بنویس تا سحر، نامۀ عشق
با دیدۀ پُر ابر، سفرنامۀ عشق
ای تشنه به سرچشمۀ احساس بیا
با دامنی از شقایق و یاس بیا
دیدیم جهان بیتو به بن بست رسید
هر قطره به موجها که پیوست رسید
هفتاد و دو آیه تابناک افتادهست
هفتاد و دو لاله سینهچاک افتادهست
روزی که حسین عشق را معنا کرد
صد پنجره رو به آسمانها وا کرد
شور سفر کربوبلا در سر توست
برخیز، گذرنامه، دو چشم تر توست
این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند
چشم از همه کائنات بستی، ای عشق
در کعبهٔ کربلا نشستی، ای عشق
دل میبرد از گنبد خضرا شالش
آذین شده کربلا به استقبالش
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند
چون لاله عزیز بودی و خوارت خواند
جز در غم عشق سینه را چاک مکن
دل خوش به کسی در سفر خاک مکن
چون موج ز طوفان بلا برگشته
از کوچهٔ سرخ لالهها برگشته
آگه چو شد از حالت بیماری او
دامن به کمر بست پیِ یاری او
چون دید فراز نی سرش را خورشید
بر خاک تن مطهرّش را خورشید
شوریده سری که شرح ایمان میکرد
هفتاد و دو فصلِ سرخ عنوان میکرد
منظومهٔ دهر، نامرتب شده بود
هم روز رسیده بود هم شب شده بود