روز تشییع پیکر پاکش
همه جا غرق در تلاطم بود
چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
بوی گل از سپیده میآید
اشک شوقم ز دیده میآید
فتنه چون خون دوید در شریان
در شب شوم و شرم شد انسان
گر چه از غم، شکسته بالِ من است
اشک من شاهد ملالِ من است
فاطمه مادر حسین و حسن
گله کرد از وصال شیرازی
میزبان تو میشود ملکوت؟
یا ملائک در آستان تواند؟
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
همنوا بود با چکاچک من
غرّش آسمان و هوهوی باد
در خودم مانده بودم و ناگاه
تا به خود آمدم مُحرّم شد
به همان کس که محرم زهراست
دل من غرق ماتم زهراست
بحث روز است صحبت از غم تو
سرخ مانده هنوز پرچم تو
دلم امشب گدای سامرّاست
از تو غیر از تو را نخواهم خواست
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
آه کوفه چقدر تاریک است
ماه دیگر کنار چاه نرفت
تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
در لغت معنی شبح یعنی
سایهای در خیال میآید
صبحِ تقویم گفت یا زهرا
همه هستیم گفت یا زهرا
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
اگر نوبهارم، اگر زمهریرم
اگر آبشارم، اگر آبگیرم
رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی...
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا