از شورش و از فتنه و تشویش به دوریم
امروز عزادار جوانانِ غیوریم
و شیطان چه دارد؟ هیاهو هیاهو
هجوم صداها، از این سو از آن سو
چه سخت است داغ علمدار دیدن
غم یار، در اوج پیکار دیدن
ایران! پر از آیینه و لبخند بمانی
همسایۀ خورشید چو «الوند» بمانی
ما از غم دشوار تو آسان نگذشتیم
ماندیم بر این عهد و ز پیمان نگذشتیم
دریغ است در آرزو ماندن ما
خوشا از لب او، فراخواندن ما
چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
باید که برای تو سرِ دار بمیرم
یکباره به پایت صد و ده بار بمیرم
جاریست چو باران عرق شرم به رویم
از عفو تو یا از گنه خویش بگویم؟
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
ای نام تو از صبح ازل زمزمۀ رود
ای زمزم جاری شده در مصحف داود
صدای به هم خوردن بال و پر بود
گمانم که جبریل آن دور و بر بود
هرچند عیان است ولی وقت بیان است
عشق تو گرانقدرترین عشق جهان است
امروز که خورشید سر از شرق برآورد
از کعبۀ جان، قبلۀ هفتم خبر آورد
افقهای باز و کرانهای تازه
زمینهای نو، آسمانهای تازه
این لیلۀ قدر است که در حال شروع است
ماه است و درخشندهتر از صبح طلوع است
کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند
باشد که دلم، راهبری داشته باشد
از عالم بالا، خبری داشته باشد
میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
دنیای کلام تو جهان برکات است
عمریست جهان ریزهخور این کلمات است
سلامٌ علی آل یاسین و طاها
سلامٌ علی آل خیر البرایا
از بستر بیماری خود پا شدنی نیست
بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
جز ردّ قدمهای تو اینجا اثری نیست
این قلّه که جولانگه هر رهگذری نیست
من ماندم و مرغ سحر و نوحهگریها
اندوه پرستو، غم بیبالوپریها