این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطرهها را نفروشید
ای از غم تو بر جگر سنگ شراره
وی در همۀ عمر ستم دیده هماره
توفان و باد و خورشید
بیداد کرد آن سال
حُسن تو به هر دیده مصوّر شده باشد
جا دارد اگر مهر منوّر شده باشد
افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
این صحن که بینالحرمین عتبات است
در اصل، همان عرشۀ کشتی نجات است
ما بهر ولای تو خریدیم بلا را
یک لحظه کشیدیم به آتش یمِ «لا» را
ای پاسخ بیچون و چرای همۀ ما
اکنون تویی و مسألههای همۀ ما
مستاند همه، ساقی و ساغر که تو باشی
از سر نپرد مستی، در سر که تو باشی
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
خوش باد نوایی که تواَش نغمهزن آیی!
صد سینه صدف داری اگر در سخن آیی!
امشب شب آدینه و فردا رمضان است
تن در ذَوبان آمد و جان در طیران است
از خویش برآورد تمنای تو ما را
سر داد به فردوس تماشای تو ما را
یوسف شود آنکس که خریدار تو باشد
عیسی شود آن خسته که بیمار تو باشد
این دشت پر از زمزمۀ سورۀ نور است
این ماه مدینهست که در حال عبور است
ما طائر قدسیم، نوا را نشناسیم
مرغ ملکوتیم، هوا را نشناسیم
ای قوم به حج آمده در خویش نپایید
از خود بهدرآیید که مهمان خدایید
چشمی که به حُسن تو نظر داشته باشد
حیف است ز خورشید خبر داشته باشد
حق روز ازل کل نِعَم را به علی داد
بین حکما حُکمِ حَکَم را به علی داد
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
من شیشۀ دلتنگی دلهای غمینم
ای کاش که دست تو بکوبد به زمینم