آن شب دو چشمت چون دوتا قرص قمر بود
آن شب دلت دریا، نه، خیلی بیشتر بود
خفتهست آیا غیرت این بوم و بر؟ نه
افتاده است از دست ما تیغ و سپر؟ نه
بستند حجله در میان آسمانها
با خون سربازان ما رنگینکمانها
خورشید هم در آسمان رؤیت نمیشد
دیگر کسی با ماه، همصحبت نمیشد
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
با من بیا هرچند صبرش را نداری
یک جا مرا در راه تنها میگذاری
باران میآمد با دعای دستهایت
در دشت میرویید گل از ردّ پایت
ما بیتو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
برگشتنت حتمیست! آری! رأس ساعت
هرچند یک شب مانده باشد تا قیامت
از چشمهای تارمان اشک است جاری
ای آسمان حق داری اینگونه بباری
دست ابوسفیان کماکان در کمین است
اما جواب دوستان در آستین است
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
بر روی دوشت کیسه کیسه کهکشان بود
منظومههایی مملو از خرما و نان بود
تا چشم وا کرد این پسر، چشمانِ تر دید
خوب امتحان پس داد اگر داغِ پدر دید...
خم میشوم تا گامهایت را ببوسم
بگذار مادر جای پایت را ببوسم
سر در بغل، باید میان جاده باشی
پیش از شهادت هم به خون افتاده باشی
عطر بهار از جانب دالان میآید
دارد صدای خنده از گلدان میآید
در قاب عکست میتواند جان بگیرد
این عشق پابرجاست تا تاوان بگیرد
پروانه شد تا شعلهور سازد پرش را
پیچید در شوق شهادت باورش را
ای خالق راز و نیاز عاشقانه
در پیشگاه عشق مخلوقی یگانه
جا مانده روی خاک صحرا رد پايت
پيچيده در گوش شقايقها صدايت
لب باز کردی تا بگویی اَوّلینی
آری نخستین پیرو حبلالمتینی
این طرفهمردانی که خصم خوف و خواباند
بر حلق ظلمت خنجر تیز شهاباند