میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعلهوری جان گرفته بود
چون کوفه که چهرهای پر از غم دارد
این سینه، دلی شکسته را کم دارد
آن روز هرچند آخرین روز جهان باشد
باید شروع فصل خوب داستان باشد
برخاستم از خواب اما باورم نیست
همسنگرم! همسنگرم! همسنگرم! نیست
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوانهای تو را در شب عید آوردند
و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را
خوش باد دوباره یادی از جنگ شدهست
دریاچۀ خاطرات خونرنگ شدهست
از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها
دیر آمدم... دیر آمدم... در داشت میسوخت
هیأت، میان «وای مادر» داشت میسوخت
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم
نگاه میکنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
این روزها پر از تبِ مولا کجاییام
اما هنوز کوفهای از بیوفاییام
چون آينه، چشم خود گشودن بد نيست
گرد از دل بيچاره زدودن بد نيست
به شیوۀ غزل اما سپید میآید
صدای جوشش شعری جدید میآید
ابریست کوچه کوچه، دل من... خدا کند،
نمنم، غزل ببارد و توفان به پا کند