السلام ای وارث نوح و خلیل!
ای جلال و جلوۀ رب جلیل!
چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
اگر نوبهارم، اگر زمهریرم
اگر آبشارم، اگر آبگیرم
عطر او آفاق را مدهوش کرد
دشت و صحرا را شقایقپوش کرد
رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی...
دارم از دنیا دلی اندوهگین
نقشی از اندوه دارم بر جبین
«بشنو از نی چون حکایت میکند»
شیعه را در خون روایت میکند
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
سلامٌ علی آل طاها و یاسین
سلامٌ علی آل خَیرِ النَّبِیِّین
سلام! ای سلام خدا بر سلامت!
درود! ای کلام الهی، کلامت!
باید از فقدان گل خونجوش بود
در فراق یاس مشكیپوش بود
آینه با آینه شد روبهروی
خوش بود آیینهها را گفتوگوی
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
صبوری به پای تو سر میگذارد
غمت داغها بر جگر میگذارد
تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟
تو را شاید آن دورها دیده بودم...
ای بهشت آرزوهای علی
ای دو چشمت دین و دنیای علی
ای بهشتِ قُربِ احمد، فاطمه!
لیلةالقدر محمد، فاطمه!
نور «اِقرَأ»، تابد از آیینهام
كیست در غار حرای سینهام؟!