چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
اگر نوبهارم، اگر زمهریرم
اگر آبشارم، اگر آبگیرم
رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی...
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
ای خاک ره تو خطّۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
امشب حرم خدا حرم شد
از مقدم یار محترم شد
ای روی تو قبلۀ خلایق
یا حضرت کاشفالحقایق
دین را حرمیست در خراسان
دشوار تو را به محشر آسان
سلامٌ علی آل طاها و یاسین
سلامٌ علی آل خَیرِ النَّبِیِّین
سلام! ای سلام خدا بر سلامت!
درود! ای کلام الهی، کلامت!
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
صبوری به پای تو سر میگذارد
غمت داغها بر جگر میگذارد
تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟
تو را شاید آن دورها دیده بودم...