گرفتارم گرفتارم اباالفضل
گره افتاده بر کارم اباالفضل
دید خود را در کنار نور و نار
با خدا و با هوا، در گیر و دار
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
علی را ذاتِ ایزد میشناسد
اَحد را درکِ احمد میشناسد
رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...
دیدهام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو
ای بزرگ خاندان آبها
آشنای مهربان آبها
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
غریبه! آی جانم را ندیدی؟
مه هفت آسمانم را ندیدی؟
دل مباد آن دل که اهل درد نیست
مرد اگر دردی ندارد، مرد نیست
عطش میگفت اِشرِب... گفت حاشا
تماشا کن تماشا کن تماشا
برای خاطر طفلان نیامد
نه، ابری با لب خندان نیامد
دلم رود است و دریا چشمهایم
فدای دست سقا چشمهایم
حسین و زینب تو هر دو تشنه
شب ماه و شب تو هر دو تشنه
چه ماهی! ماه از او بهتر نتابید
رها شد دست او، دیگر نتابید
هزاران چشمِ تر داریم از این دست
به دل خون جگر داریم از این دست
تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
هم از درد و هم از غم مینویسم
هم از باران نمنم مینویسم
شکفتن آرزوی کودکش بود
سپاهی روبهروی کودکش بود
رباب است و خروش و خستهحالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
امام عشق را ماه منیری
وفاداران عالم را امیری