هله! ای باد که از سامره راهی شدهای
از همان شهر پر از خاطره راهی شدهای
دید خود را در کنار نور و نار
با خدا و با هوا، در گیر و دار
ای کاش غیر غصۀ تو غم نداشتیم
ماهی به غیر ماه محرم نداشتیم
تا آمدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان
روشن آن چشم که در سوگ تو پُر نم باشد
دلربا، نرگس این باغ به شبنم باشد
باید به همان سال دهم برگردیم
با بیعت در غدیر خم برگردیم
میان حجره چنان ناله از جفا میزد
که سوز نالهاش آتش به ماسوا میزد
ای خنجرِ آب دیده، ما تشنۀ کارزاریم
لببسته زخمیم اما در خنده، خونگریه داریم
هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
چه اعجازیست در چشمش که نازلکرده باران را
گلستان میکند لبخندهای او بیابان را
هم تو هستی مقابل چشمم
هم غمت کرده دل به دل منزل
تویی پیداتر از پیدا نمییابیم پیدا را
چرا مانند ماهیها نمیبینیم دریا را
دمید گرد و غبار سپاهیان سحر
گرفت قلعۀ شب را طلیعۀ لشکر
از خیمهها که رفتی و دیدی مرا به خواب
داغی بزرگ بر دل کوچک نهادهای
دختری ماند مثل گل ز حسین
چهرهاش داغ باغ نسرین بود
رباب است و خروش و خستهحالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
این گلِ تر ز چه باغیست که لب خشکیدهست؟
نو شکفتهست و به هر غنچه لبش خندیدهست
تو را اینگونه مینامند مولای تلاطمها
و نامت غرش آبی آوای تلاطمها
تن فرزند بهر مادر آمد
اگر او رفت با پا، با سر آمد
ای شمع سینهسوختۀ انجمن، علی
تقدیر توست سوختن و ساختن، علی
آینه با آینه شد روبهروی
خوش بود آیینهها را گفتوگوی