چه صبحی؟ چه شامی؟ زمان از تو میگفت
چه جغرافیایی؟ جهان از تو میگفت
سلامٌ علی آلِ طاها و یاسین
به این خلق و این خوی و این عزّ و تمکین
الهی به شور قیام حسین
به فریاد سرخ و پیام حسین
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی
قرار دل بیقرارش تو باشی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینۀ حقنما را
بخوان هشتمین جلوۀ ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
سلام ای طبیب طبیبان سلام
سلام ای غریب غریبان سلام
هنوز از تو گرم است هنگامهها
بسی آتش افتاده در جامهها
اگر نوبهارم، اگر زمهریرم
اگر آبشارم، اگر آبگیرم
رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی...
در آغوش آیینهها بودهام
نمیدانی ای دل کجا بودهام
پس از قرنها فاصله تا علی
نشستهست در خانه تنها، علی
علی بود و همراز او فاطمه
و گلهای روییده در باغشان
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
سلامٌ علی آل طاها و یاسین
سلامٌ علی آل خَیرِ النَّبِیِّین
هوا پر شد از عطر نام حسین
به قربان عطر پراکندهاش
یکی از همین روزها، ناگهان
تو میآیی از نور، از آسمان
سلام! ای سلام خدا بر سلامت!
درود! ای کلام الهی، کلامت!
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
صبوری به پای تو سر میگذارد
غمت داغها بر جگر میگذارد
تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟
تو را شاید آن دورها دیده بودم...
شگفتا کرامات ماهی تمام
چه ماهی که خورشید صبح است و شام
به حق خدای شب قدرها
بیا ای دعای شب قدرها