رود از جناب دریا فرمان گرفته است
یعنی دوباره راه بیابان گرفته است
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
آدم در این کرانه دلش جای دیگریست
این خاک، کربلای معلای دیگریست
چون لالۀ شکفته صفایی عجیب داشت
مثل شکوفه رایحهای دلفریب داشت
دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
صبح فراقِ ما، شده از شام، تارتر
دل داغدار و، سینه از او داغدارتر
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
عمریست انتظار تو ای ماه میکشم
در انتظار مهر رخت آه میکشم
میگریم از غمی که فزونتر ز عالَم است
گر نعره برکشم ز گلوی فلک، کم است
ای خوشمسیر برکه!...قرار مسافران!
آغوش باز کن که رسیدهست کاروان
...ای صبح را ز آتش مهر تو سینه گرم
وی شام را ز دودۀ قهر تو دل چو غار
از ابتدای کار جهان تا به انتها
دیباچهای نبود و نباشد بِه از دعا
ای از جمال روی تو تابنده آفتاب
وز آفتاب روی تو خورشید در حجاب...
ای رهنمای گم شدگان اِهْدِنَا الصِّراط
وی نور چشم راهروان اِهْدِنَا الصِّراط
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذرهام که آمده تا پیشگاه نور
در عشق دوست از سر جان نیز بگذریم
در یک نفَس ز هر دو جهان نیز بگذریم
ما دل برای دوست ز جان برگرفتهایم
چشم طمع ز هر دو جهان برگرفتهایم...
پیوستگان عشق تو از خود بریدهاند
الفت گرفته با تو و از خود رمیدهاند
ای نام دلگشای تو عنوان کارها
خاک در تو، آب رخِ اعتبارها
فرخنده پیکریست که سر در هوای توست
فرخندهتر سریست که بر خاک پای توست