چه شد مگر که زمین و زمان در آتش سوخت
که باغ خاطرهها ناگهان در آتش سوخت
نشست یک دو سه خطّی مرا نصیحت کرد
مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار! کافی نیست
امیر قافلۀ دشت کربلاست حسین
به راه بادیۀ عشق، آشناست حسین
قرار بود بیایی کبوترش باشی
دوباره آینهای در برابرش باشی
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
به کودکان و زنان احترام میفرمود
به احترام فقیران قیام میفرمود
شبیه آینه هستیم در برابر هم
که نیستیم خوش از چهرهٔ مکدر هم
هوای بام تو داریم ما هواییها
خوشا به حال شب و روز سامراییها
شبی که نور زلال تو در جهان گم شد
سپیده، جامه سیه کرد و ناگهان گُم شد
گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را
به نینوای حسین از «شفق» سلام برید
سلامِ خستهدلی را به آن امام برید
به کربلای تو یک کاروان دل آوردم
امانتی که تو دادی به منزل آوردم
شفق نشسته در آغوشت ای سحر برخیز
ستاره میرود از هوش، یک نظر برخیز
ز نینوای تو رفتم چو نی، نوا کردم
چنان که بادیهها را چو نینوا کردم
چقدر مانده به دریا، به آستان حسین
پر از طراوت عشق است آسمان حسین
نگاه میکنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیداییست
دوباره حال همه عاشقان تماشاییست
گذشته چند صباحی ز روز عاشورا
همان حماسه، که جاوید خواندهاند او را
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
دقیقههای پر از التهاب دفتر بود
و شاعری که در اندوه خود شناور بود
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش
یکی ز خیل شهیدان گوشهٔ چمنش
سلام ما برساند به صبح پیرهنش