یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
دردا که سوخت آتش دل، جسم و جان من
برخاست دود غم، دگر از دودمان من
از اشک، نگاه لالهگونی دارد
داغ از همه لالهها فزونی دارد
نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم
به ضریحِ گمشده سر نهم، شبِ خویش وقف دعا کنم
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
دل بیشکیب از غم فصل جدایی است
جان، بیقرار لحظهٔ وصل خدایی است
بارها از سفرهاش با اینکه نان برداشتند
روز تشییع تنش تیر و کمان برداشتند
وقتی پدرت حضرت حیدر شده باشد
باید که تو را فاطمه مادر شده باشد
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست
ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت
کربلا از من عموی مهربانم را گرفت
دل میبرد از گنبد خضرا شالش
آذین شده کربلا به استقبالش
نیزه دارت به من یتیمی را
داشت از روی نی نشان میداد
هر قدم یک پنجره از شوق واکردی به سویم
میتوانم از همین جا عطر صحنت را ببویم
همواره نبرد حق و باطل برپاست
هر روز برای مسلمین عاشوراست
تو صبحِ روشنی که به خورشید رو کنی
حاشا که شام را خبر از تارِ مو کنی
پیرمردی، مفلس و برگشتهبخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
اینک زمان، زمان غزلخوانی من است
بیتیست این دو خط که به پیشانی من است
خوشا از دل نَم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
دنیای بی نگاه تو تاریک و مبهم است
بیتو تمام زندگی ما جهنم است!
گفتند کی؟ ناله کردی، الشام الشام الشام
افروخت در خاطراتت، تحقیر و دشنام، الشام
قد قامت تو کلام عاشورا بود
آمیخته با قیام عاشورا بود