با تیر غم و بلا، نشانش نکند
حیران زمین و آسمانش نکند
این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده
سجادهٔ اشک تو به هر جا باز است
صد جاده به سمت آسمانها باز است
آقا سلام بر تو و شام غریب تو
آقا سلام بر دل غربت نصیب تو
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
آنجا که سکوت مرگ و استبداد است
خون شهدا، رساترین فریاد است
گرچه تا غارت این باغ نماندهست بسی
بوی گل میرسد از خیمۀ خاموش کسی
میخواهی اگر روشنی آب شوی
یا در شب تیره مثل مهتاب شوی
تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟
تو را شاید آن دورها دیده بودم...
آرزوی کوهها یک سجدۀ طولانیاش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانیاش
بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند
چون لاله عزیز بودی و خوارت خواند
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
بر خاکی از اندوه و غربت سر نهادهست
بر نیزهٔ تنهایی خود تکیه دادهست
ای آنکه نیست غیر خدا خونبهای تو!
خونِ سرشکستهٔ من رونمای تو
ما همه از تبار سلمانیم
با علی ماندهایم و میمانیم
این روزها پر از تبِ مولا کجاییام
اما هنوز کوفهای از بیوفاییام
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
جز در غم عشق سینه را چاک مکن
دل خوش به کسی در سفر خاک مکن
گذشته چند صباحی ز روز عاشورا
همان حماسه، که جاوید خواندهاند او را
سرت بر نیزه خواهد رفت در اوج پریشانی
عروجت را گواهی میدهد این سِیْر عرفانی
چون موج ز طوفان بلا برگشته
از کوچهٔ سرخ لالهها برگشته
سبز است باغ نافله از باغبانیات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانیات
آن روز که شهر از تو پر غوغا بود
در خشمِ تو هیبت علی پیدا بود