ای نگاهت امتدادِ سورۀ یاسین شده
با حضورت ماه بهمن، صبح فروردین شده
زینب اگر نبود حدیث وفا نبود
با رمز و راز عشق کسی آشنا نبود
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردۀ گزند مباد
آسمان خشک و خسیس، ابرها بیضربان
ناودانها خاموش، جویها بیجریان
بنای دین که با معراج دستان تو کامل شد
به رسم تهنیتگویی برایت آیه نازل شد
همیشه مرد سفر مرد جاده بود پدر
رفیق و همدم مردم، پیاده بود پدر
هر که راه گفتگو در پردۀ اسرار یافت
چون کلیم از «لَن تَرانی» لذت دیدار یافت
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
من شعر خوبی گفتم امّا او
از شعر من یک شعر بهتر گفت
گل میکند لبخند تو مهمان که میآید
باز است آغوش تو سرگردان که میآید
میشود دست دعای تو به باران نرسد؟!
یا بتابی به تن پنجرهای جان نرسد؟!
من ماجرا را خوب یادم هست، چون کاروان ما جلوتر بود
پیکی رسید و گفت برگردید، دستور، دستور پیمبر بود
هنوز مانده بفهمیم اینکه کیست علی
برای عشق و عدالت غریب زیست علی
راه از بیگانه میجستیم، آخر گم شدیم
خانۀ خود را نمیدیدیم و سردرگم شدیم
کتاب بود و به روی جهانیان وا بود
جواب هرچه نمیدانمِ جدلها بود
نام گرامیاش اگر عبدالعظیم بود
عبد خدای بود و مقامش عظیم بود
سیاست داشت، اما مثل حیدر بود در میدان
که تیغ تیز میدان میدهد سَیّاس را برهان
تکبیر میگفتند سرتاسر، ذَرّات عالم همزبان با تو
گویا زمین را بال و پر دادی، نزدیکتر شد آسمان با تو
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
گردۀ مستضعفین شد نردبان عدهای
تنگناهای زمین شد آسمان عدهای
«فاش میگویم و از گفتۀ خود دلشادم»
من غلام علیام از دو جهان آزادم
منم که شُهرۀ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن