دو جلوۀ ابدی از درخششی ازلی
به خُلق و خو، دو محمد؛ به رنگ و بو دو علی
سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری
سلام، آیۀ جاری صدای عطشانت
سلام، رود خروشانِ نور، چشمانت
دل مباد آن دل که اهل درد نیست
مرد اگر دردی ندارد، مرد نیست
کشتی باورمان نوح ندارد بیتو
زندگی نیز دگر روح ندارد بیتو
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان
ای تن و جانت سپر هر بلا
کوفۀ تو قطعهای از کربلا
روز، روز نیزه و شمشیر بود
ظهر داغ خون و تیغ و تیر بود
او آفتاب روشن و صادق بود
گِردش پر از ستارۀ عاشق بود
سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
شنیدم رهنوردان محبت
شدند آیینهگردان محبت
یا علی گفتم همه درها به رویم باز شد
یا علی گفتم، چه شیرین شعر من آغاز شد
ای آرزوی روشن دریاها
دیروز خوب، خوبیِ فرداها
ماجرا این است کمکم کمّیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضۀ کالا گرفت
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
جامعه، دوزخی از مردم افراطی بود
عقل، قربانی یک قوم خرافاتی بود
پیغمبر و زهرا و حیدر یک وجودند
روز ازل تصویر یک آیینه بودند
در آیههای نور، مستور است زهرا
نورٌ علی نورٌ علی نور است زهرا
تو زینت دلهایی ای اشک حماسی
از کربلا میآیی ای اشک حماسی
چه خوب، مرگ خریدار زندگانی توست
حیات طیبه تصویر نوجوانی توست
سالها شهر در اعماق سیاهی سخت است
روز و شب بگذرد اما به تباهی سخت است
جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
سلام ای طبیب طبیبان سلام
سلام ای غریب غریبان سلام