ای بال و پر و پهنه و پرواز حسین
ای خون خدا خون سرافراز حسین
دلدادۀ عشق، از صفاتش پیداست
صدق سخن از صبر و ثباتش پیداست
نوخاستهای ز نسل درد آمده است
با گرمی خون و تیغ سرد آمده است
خورشید! بتاب و برکاتی بفرست
ای ابر! ببار آب حیاتی بفرست
تيغيم که در فراز، رعبانگيزيم
هنگام فرود، خون دشمن ريزيم
جانان همه رفتند، چرا جان نرود؟
این آیه به روی دستِ قرآن نرود؟
والایی قدرِ تو نهان نتوان کرد
خورشیدِ تو را نمیتوان پنهان کرد
ای کعبه به داغ ماتمت نیلیپوش!
وز تشنگیات فرات در جوش و خروش
آهنگ سفر کرد به فرمان حسین
در کوچۀ کوفه شد غزلخوان حسین
ما خانه ز غیر دوست پیراستهایم
از یُمن غدیر محفل آراستهایم
موسایی و صد جلوه به هر طور کنی
هر جا گذری، حکایت از نور کنی
بازآ که غم زمانه از دل برود
خواب از سر روزگار غافل برود
از کوی تو ای قبلۀ عالم! نرویم
با دست تهی و دل پُر غم نرویم
هر کس که شود پاک سرشت از اینجاست
تعیین مسیر سرنوشت، از اینجاست
دل را نظر لطف تو بیتاب کند
مس را به خدا، طلا کند، آب کند
حُر باش و ادب به زادۀ زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن
ما عشق تو را به سینه اندوختهایم
در آتش عشق، بال و پر سوختهایم
این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند
آنجا که سکوت مرگ و استبداد است
خون شهدا، رساترین فریاد است
آن روز که شهر از تو پر غوغا بود
در خشمِ تو هیبت علی پیدا بود
آن سو، همه برق نیزه و جوشن بود
این سو، دلی از فروغ حق روشن بود
تا چند از این داغ لبالب باشیم
در آتشِ آه و حسرت و تب باشیم
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست