جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
بر روی نیزه ماه درخشان برای چه؟
افتاده کنج صومعه قرآن برای چه؟
از باغ گفت و از غم بیبرگ و باریاش
از باغبان و زمزمههای بهاریاش
جام ِجهان نماست، در این قطعه از بهشت
آرامِ جان ماست در این قطعه از بهشت
ای روشن امید که در دل نشستهای
چون چلچراغ عشق، به محفل نشستهای
گاهی دلم به سمت خدا میبرد مرا
یعنی به آستان رضا میبرد مرا
بوی خداست میوزد از جانبِ یمن
از یُمنِ عشق رایحهاش میرسد به من
شرط محبت است بهجز غم نداشتن
آرام جان و خاطر خرم نداشتن
ماه صفر رسید و افق رنگ دیگر است
عالم سیاهپوش به سوگ سه سرور است
ماه محرم آمده باید دگر شوم
باید به خود بیایم و زیر و زبر شوم
عشقت مرا دوباره از این جاده میبرد
سخت است راه عشق ولی ساده میبرد
ای سمت خود کشانده خواص و عوام را
دریاب این سپاه پیاده نظام را
آن عاشقِ بزرگ چو پا در رکاب کرد
جز حق هرآنچه ماند به خاطر جواب کرد
ای در منای عشق خدا جانفدا حسین
در پیکر مبارزه خون خدا حسین
ماه محرم است و دلم باغ پرپر است
در چشم من، دوباره غمی سایهگستر است
دارد به دل صلابت کوه شکیب را
از لحظهای که بوسه زده زخم سیب را
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
بعد از سه روز جسم عزیزش کفن نداشت
یوسفترین شهید خدا پیرهن نداشت
همره شدند قافلهای را كه مانده بود
تا طی كنند مرحلهای را كه مانده بود...
دستی كه طرح چشم تو را مست میكشید
صد آسمان ستاره از آن دست میكشید
آوردهام دو ظرف پر از رنگ، سبز و سرخ
یک رنگ را برای خودت انتخاب کن
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفتمنزلی که سفرها در او گم است