این روزها چقدر شبیه ابوذرند
با سالهای غربت مولا برادرند
پس از قرنها فاصله تا علی
نشستهست در خانه تنها، علی
یک روز که پیغمبر، از گرمیِ تابستان
همراه علی میرفت، در سایۀ نخلستان
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد
یک پرده در سکوت شکستم، صدا شدم
رفتم دعای ندبه بخوانم، دعا شدم
دریای عطش، لبان پر گوهر تو
گلزخم هزار خنجر و حنجر تو
در کوچههای نگاهت، ای کاش میشد قدم زد
در شرح قرآن چشمت، آیه به آیه قلم زد
حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
به صحرا بنگرم، صحرا تو بینم
به دریا بنگرم، دریا تو بینم
دلا غافل ز سبحانی، چه حاصل؟
مطیع نفس و شیطانی، چه حاصل؟
خدایا! داد از این دل، داد از این دل
که یکدم مو نگشتُم شاد از این دل
اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینهای، آیینهای سر تا به پا نور
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
نمیجنبد ز جا مرداب کوفه
چه دلگیر است و سنگین، خواب کوفه
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
علی بود و همراز او فاطمه
و گلهای روییده در باغشان
چرا چون شعله در شولای تن بر خویش پیچانی؟
به آن موجی که از دریا جدا افتاده میمانی
دشتی پر از شقایق پرپر هنوز هست
فرق دو نیم گشتۀ حیدر هنوز هست