همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری، الحمدلله
فاطمه مادر حسین و حسن
گله کرد از وصال شیرازی
غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
یکی اینسان، یکی اینگونه باید
که شام و کوفه را رسوا نماید
چه رازی از دل پاکت شنیدند؟
درون روح بیتابت چه دیدند؟
کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
دلت زخمی دلت آتشفشان بود
نگاهت آسمان بود، آسمان بود
دست در دستِ باد میریزد
به روی شانه گیسوان سپید
رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...
غریبه! آی جانم را ندیدی؟
مه هفت آسمانم را ندیدی؟
به همان کس که محرم زهراست
دل من غرق ماتم زهراست
آه کوفه چقدر تاریک است
ماه دیگر کنار چاه نرفت
ای خداجلوه و نبیمرآت
مرتضیخصلت و حسینصفات
در لغت معنی شبح یعنی
سایهای در خیال میآید
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
هم تو هستی مقابل چشمم
هم غمت کرده دل به دل منزل
وَ قالت بنتُ خَیرِالمُرسَلینا
بِحُزنٍ اُنظُرینا یا مدینا
عقولٌ قاصرٌ عن کُنهِ مَجدِه
وَ اَنعَمنا و فَضَّلنا بِحَمدِه
خزان پژمرد باغ آرزو را
«گلی گم کردهام میجویم او را»
عطش میگفت اِشرِب... گفت حاشا
تماشا کن تماشا کن تماشا
برای خاطر طفلان نیامد
نه، ابری با لب خندان نیامد
سری بر شانۀ هم میگذاریم
دل خود را به غمها میسپاریم
دلم رود است و دریا چشمهایم
فدای دست سقا چشمهایم
حسین و زینب تو هر دو تشنه
شب ماه و شب تو هر دو تشنه