از شورش و از فتنه و تشویش به دوریم
امروز عزادار جوانانِ غیوریم
ایران! پر از آیینه و لبخند بمانی
همسایۀ خورشید چو «الوند» بمانی
ما از غم دشوار تو آسان نگذشتیم
ماندیم بر این عهد و ز پیمان نگذشتیم
السلام ای وارث نوح و خلیل!
ای جلال و جلوۀ رب جلیل!
دید خود را در کنار نور و نار
با خدا و با هوا، در گیر و دار
باید که برای تو سرِ دار بمیرم
یکباره به پایت صد و ده بار بمیرم
جاریست چو باران عرق شرم به رویم
از عفو تو یا از گنه خویش بگویم؟
ای نام تو از صبح ازل زمزمۀ رود
ای زمزم جاری شده در مصحف داود
هرچند عیان است ولی وقت بیان است
عشق تو گرانقدرترین عشق جهان است
امروز که خورشید سر از شرق برآورد
از کعبۀ جان، قبلۀ هفتم خبر آورد
این لیلۀ قدر است که در حال شروع است
ماه است و درخشندهتر از صبح طلوع است
کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند
باشد که دلم، راهبری داشته باشد
از عالم بالا، خبری داشته باشد
میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
دنیای کلام تو جهان برکات است
عمریست جهان ریزهخور این کلمات است
از بستر بیماری خود پا شدنی نیست
بی لطف شما، شهر مداوا شدنی نیست
جز ردّ قدمهای تو اینجا اثری نیست
این قلّه که جولانگه هر رهگذری نیست
بیتو چه کند مولا؟ یا فاطمة الزهرا
افتاده علی از پا، یا فاطمة الزهرا
ای حریمت رشک جنّات النّعیم
خطّ تو خطّ صراطالمستقیم
با کلامُ اللهِ ناطق همکلام!
ای سکینه! بر کراماتت سلام!
من ماندم و مرغ سحر و نوحهگریها
اندوه پرستو، غم بیبالوپریها
پیچیده در این دشت، عجب بویِ عجیبی
بوی خوشی از نافۀ آهوی نجیبی
دیدهام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو
ای بزرگ خاندان آبها
آشنای مهربان آبها
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند