پشت غزل شکست و قلم شد عصای او
هر جا که رفت، رفت قلم پا به پای او...
وقتی نمازها همه حول نگاه توست
شاید که کعبه هم نگران سپاه توست
بسیار بار آب گذر کرد از سرش
شیراز ماند و چشمۀ الله اکبرش
زندان تیره از نفسش روشنا شده
صد یاکریم گاه قنوتش رها شده
مولای ما نمونۀ دیگر نداشتهست
اعجاز خلقت است و برابر نداشتهست
سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
آنان که حلق تشنه به خنجر سپردهاند
آب حیات از لب شمشیر خوردهاند
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
تا بر بسیط سبز چمن پا گذاشتهست
دستش بهار را به تماشا گذاشتهست
برخیز ای برادر و عزم مصاف کن
شمشیر کین جاهلی خود، غلاف کن
آورده است بوی تو را کاروان به شام
پیچیده عطر واعطشای تو در مشام
آرامشی به وسعت صحراست مادرم
اصلاً گمان کنم خودِ دریاست مادرم
صبح طلوع زهرۀ زهرا رسیده است
پایان ظلمت شب یلدا رسیده است
ای یادگار آدم و ادریس، ای قلم
برکش قلم به صفحۀ تلبیس، ای قلم
یک چله انتظار به پایان رسیده است
پایان شام تیرۀ هجران رسیده است
عمریست گفتهایم به عشق تو یا علی:
«یا مَظهرَ العَجائِبُ یا مرتضی علی»
آنجا كه حرف توست دگر حرف من كجاست؟
در وصل جای صحبت از خویشتن كجاست؟
این روزها میان شهیدان چه همهمهست
این انقلاب ادامۀ فریاد فاطمهست
بگذر ز خود که طی کنی آن راه دور را
مؤمن به غیب شو که بیابی حضور را
صبح سپید سر زد و خورشید خاورش
گیتی سیاهجامه فرو ریخت از برش
پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
عشق تو در تمامی عالم زبانزد است
بیعشق، حال و روز زمین و زمان بد است