گفتم از کوه بگویم قدمم میلرزد
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
کجا سُکری که اینجا هست، در خُم میشود پیدا؟
بگو مستی ما از دور چندم میشود پیدا
عرض حاجت با تو دارم یا امام عسکری
ای خدایت داده بر خلق دو عالم برتری
آرامش دل به قدر بیداری اوست
آرایش گل به شبنم جاری اوست
بر او سلام که شایستۀ سلام است او
که از سلالۀ ابن الرضا، به نام است او
رد میکنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان
دوری تو را بهانه کردن خوب است
شکوه ز غم زمانه کردن خوب است
باید که گناه را فراموش کنیم
قدری به سکوت قبرها گوش کنیم
دانشطلبی که نور ایمان دارد
جویای فضیلت است تا جان دارد
هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
کنج اتاقم از تب و تاب دعا پر است
دستانم از «کذالک» از «ربنا» پر است
همیشه خاک پای همسفرهاست
سرش بر شانۀ خونینجگرهاست
تبر بردار «ابراهیم»! در این عصر ظلمانی
بیا تا باز این بتهای سنگی را بلرزانی
مِنّی اِلَیْکِ... نامهای از غربت ایران
در سینه دارم حرفهایی با تو خواهرجان
الا ای چشمۀ نور خدا در خاکِ ظلمانی
زمین با نور اخلاق تو میگردد چراغانی
رساندهام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلایق را
ای روی تو قبلۀ خلایق
یا حضرت کاشفالحقایق
ای آفرینش از تو گرفتهست تار و پود
ای وسعت مقام تو بیمرز و بیحدود