وا کن به انجماد زمین چشمهات را
چشمی که آب کرده دل کائنات را
همین بس است به مدحش محمد است محمد
حمید و حامد و محمود و احمد است محمد
ناگاه آمدی و صدایی شنیده شد
در صور عشق، سورۀ انسان دمیده شد
ایمان به رسول هاشمی مذهب ماست
پیوسته بر او دعای روز و شب ماست
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
خاکریز شیعه و سنی در این میدان یکیست
خیمهگاه تفرقه با خانهٔ شیطان یکیست
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی
نمیماند به پشت ابرهای تیره زندانی
آن یار که غائب است روی ماهش
تقواطلبیست، رسمِ خاطرخواهش
لبیک به جُحفه، پی حج خواهم گفت
حاجات به ثامن الحجج خواهم گفت
در مکتب عشق، آبروداری کن
هر مؤمن رنجدیده را یاری کن
شبی ابری شدم سجاده را با بغض وا کردم
به باران زلال چشمهایم اقتدا کردم
چشمی از غم ستاره باران دارد
دلسوختهای که داغ یاران دارد
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
یا آنکه بخوانید به بالین، پسرم را
ماهی، که عجبتر است از «کهف و رقیم»
جبریل بر آستان او هست مقیم
سلطان ابوالحسن، علی موسی، آنکه هست
گلْمیخِ آستانهٔ او ماه و آفتاب
دین را حرمیست در خراسان
دشوار تو را به محشر آسان
ای تا به قیامت علم فتح تو قائم
سلطان دو عالم، علی موسی کاظم
سلامٌ علی آل طاها و یاسین
سلامٌ علی آل خَیرِ النَّبِیِّین
در کالبد مرده دمد جان چو مسیحا
آن لب که زمینبوسی درگاه رضا کرد
میبینمت میانۀ میدان غریبتر
یعنی که از تمام شهیدان غریبتر
ای موجِ امید، راهی ساحل تو
ای مهر و وفا عجین در آب و گل تو
اگر خدا به زمین مدینه جان میداد
و یا به آن در و دیوارها دهان میداد