اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
به هر آیینهای، تابندگی را
به هر دل، اشتیاق بندگی را
به سیل اشک میشوییم راه کارونها را
هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را
به منبر میرود دریا، به سویش گام بردارید
هلا! اسلام را از چشمهٔ اسلام بردارید
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
از علم شود مرد خدا حقبینتر
عطر نفسش ز باغِ گل رنگینتر
آنان که به کار عشق، بودند استاد
کردند «ز دست دیده و دل فریاد»
گرچه با کوه گرانسنگ گناه آمدهایم
لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمدهایم
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشۀ مردم، غم نان نه
در دست سپیده، برکاتی دگر است
پیغام سحر را، کلماتی دگر است
برگرد ای توسل شبزندهدارها
پایان بده به گریۀ چشمانتظارها
در پیچ و خم عشق، همیشه سفری هست
خون دل و ردّ قدم رهگذری هست
جلوهٔ جنت به چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع
ای جان جهان، عیان تو را باید دید
با دیدهٔ خونفشان تو را باید دید
ای هلالی که تماشای رخت دلخواه است
هله ای ماه! خدای من و تو الله است
زندگی جاریست
در سرود رودها شوق طلب زندهست
بیمرگ سواران شب حادثههایید
خورشیدنگاهید و در آفاق رهایید
گر به اخلاص، رخ خود به زمین سایی صبح
روشن از خانه چو خورشید برون آیی صبح
ندارد خواب، چشم عاشق دیوانه در شبها
نمیافتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها
سعی کن در عزت سیپارهٔ ماه صیام
کز فلک از بهر تعظیمش فرود آمد پیام
در این سیلی پیامی آشکار است
که ما را باز با این قوم کار است
زرد اﺳﺖ بهار ﺑﺸﺮ از ﺑﺎد ﺧﺰانی
ﭘﯿﺪاﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮن ﻣﯽﺧﻮرد اﯾﻦ ﺑﺎغ، نهانی