از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از ابوا به روی خلق، باب دیگری...
فرمود که صادقانه در هر نَفَسی
باید به حساب کارهایت برسی
هرچند در پایان حج آخرین است
«من کنتُ مولا...» ابتدای قصه این است
جبریل مکرر این صلا را سر داد
بلّغ، بلّغ... ندا به پیغمبر داد
جلوهگر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خمّ ولایت می به مینا در غدیر
حق میشود انکار و من انگار نه انگار
منصور سرِ دار و من انگار نه انگار
به این آتش برس، هیزم مهیا کن، مهیاتر
گلستانیم ما، در آتش نمرود، زیباتر
هنوز گرم مناجات و گریۀ عرفاتم
چقدر بوی شهادت گرفته است حیاتم
کویر خشک حجاز است و سرزمین مناست
مقام اشک و مناجات و سوز و شور و دعاست
آنانکه به خُلق و خوی اسماعیلاند
در حادثه، آبروی اسماعیلاند
دل به دریا زد و دل از او کند
گرچه این عشق شعلهور شده بود
به غیر از یک دل پرپر ندارند
به جز یک مشت خاکستر ندارند
به تپش آمده با یاد تو از نو کلماتم
باز نام تو شده باعث تجدید حیاتم
پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی
آتشی در خرمن شوریدگان انداختی
تا نام تو را دلم ترنّم کردهست
با یاد تو، چون غنچه تبسّم کردهست
گهی از دل، گهی از دیده، گاه از جان تو را جویم
نمیدانم تو را ای یار هر جایی، کجا جویم؟...
ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ
پندار یقینها و گمانها همه هیچ
در شهر دلی، به شوق پرواز نبود
با حنجرهٔ باغ، همآواز نبود
از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها
بیهوده مکن شکایت از کار جهان
اسرار نمیشوند همواره عیان
امشب از آسمان چشمانت
دستهدسته ستاره میچینم
ای فروغ دانشت تا صبح محشر مستدام
وی تو را پیش از ولادت، داده پیغمبر سلام
گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و، مگذار بگذرد
شروع نامهام نامی کریم است
که بسمالله الرحمن الرحیم است