ای خداجلوه و نبیمرآت
مرتضیخصلت و حسینصفات
زندان تیره از نفسش روشنا شده
صد یاکریم گاه قنوتش رها شده
تکیده قامتش و تکیه بر عصا نزدهست
همان که غیر خدا را دمی صدا نزدهست
رفتی تو و داد از دل دنیا برخاست
از پای نشست هرکه از جا برخاست
ای از غم تو بر جگر سنگ شراره
وی در همۀ عمر ستم دیده هماره
ای که وجود پاک تو آیینۀ زهراست
هر جا تو باشی اسم بابایت علی آنجاست
ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی،
که همراه امیری، چون امیرالمؤمنین باشی
در لغت معنی شبح یعنی
سایهای در خیال میآید
خدا در شورِ بزمش، از عسل پر کرد جامت را
که شیرینتر کند در لحظههای تشنه کامت را
به یاری تو به میدان کارزار نیاید
جماعتی که به رزق حلال، بار نیاید
چه خوب، مرگ خریدار زندگانی توست
حیات طیبه تصویر نوجوانی توست
دخترم، بیتو بهشتِ جاودان شیرین نبود
بیش از این دوری، سزای صحبتِ دیرین نبود...
ستمگران همه از خشم، شعلهور بودند
به خون چلچله از تیغ تشنهتر بودند
صبح سپید سر زد و خورشید خاورش
گیتی سیاهجامه فرو ریخت از برش
قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
بر روی نیزه ماه درخشان برای چه؟
افتاده کنج صومعه قرآن برای چه؟
از باغ گفت و از غم بیبرگ و باریاش
از باغبان و زمزمههای بهاریاش
مدینه! بی تو شب من سحر نمیگردد
شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد
چه اعجازیست در چشمش که نازلکرده باران را
گلستان میکند لبخندهای او بیابان را
میان هجمۀ غمها اگر پناه ندارد
حسین هست نمیگویم او سپاه ندارد