نسل حماسه، وارثان کربلا هستیم
نسلی که میگویند پایان یافت، ما هستیم
سبز همچون سرو حتی در زمستان ایستادم
کوهم و محکم میان باد و طوفان ایستادم
دوباره زلف تو افتاد دست شانۀ من
طنین نام تو شد شعر عاشقانۀ من
دلت زخمی دلت آتشفشان بود
نگاهت آسمان بود، آسمان بود
شهید کن... که شهادت حیات مردان است
ولی برای شما مرگ، خط پایان است
ندیدم چون محبتهای مادر
فدای شأن بیهمتای مادر
او جان پیمبر است و جانش مولاست
نور حسن و حسین در او پیداست
کی صبر چشمان صبورت سر میآید؟
کی از پس لبخندت این غم برمیآید؟
نگاهی گرم سوی کودکانش
نگاه دیگری با همزبانش
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
فقط از شعله و مسمار گفتیم
از آشوب در و دیوار گفتیم
زبان با نام زهرا خو گرفتهست
گل یاس آبرو از او گرفتهست
با بستن سربند تو آرام شدند
در جادۀ عشق، خوشسرانجام شدند
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
آتش: شده از خجالت روی تو آب
خانه: شده بعد رفتن تو بیخواب
اسرار تو در صفات و اسما مخفیست
مانند خدا که آشکارا مخفیست
دلش میخواست تا قرآن بخواند
دلش میخواست تا دنیا بداند
سجادۀ خویش را که وا میکردی
تا آخر شب خدا خدا میکردی
از اشک هوای چشمها تر شده است
ابر آمده است و سایهگستر شده است
ما در دل خود مهر تو اندوختهایم
با آتش عشق تو بر افروختهایم
دلی سوز صدایت را نفهمید
مسلمانی، خدایت را نفهمید
وا کن به انجماد زمین چشمهات را
چشمی که آب کرده دل کائنات را
از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از ابوا به روی خلق، باب دیگری...