به سینه دلم دست و پا میزند
امام زمان را صدا میزند
آن شب دو چشمت چون دوتا قرص قمر بود
آن شب دلت دریا، نه، خیلی بیشتر بود
این خاک از خون شهیدان محترم شد
جمهوری اسلامی ایران حرم شد
خفتهست آیا غیرت این بوم و بر؟ نه
افتاده است از دست ما تیغ و سپر؟ نه
آن شب که سعدی در گلستان گریه میکرد
آن شب که حافظ هم غزلخوان گریه میکرد
بستند حجله در میان آسمانها
با خون سربازان ما رنگینکمانها
خورشید هم در آسمان رؤیت نمیشد
دیگر کسی با ماه، همصحبت نمیشد
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
با من بیا هرچند صبرش را نداری
یک جا مرا در راه تنها میگذاری
باران میآمد با دعای دستهایت
در دشت میرویید گل از ردّ پایت
ما بیتو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
گسترده شد در این ولایت خوان هفتم
روزی ایران میرسد از مشهد و قم
این اشکهای داغ را ساده نبینید
بَر دادن این باغ را ساده نبینید
الهی به شور قیام حسین
به فریاد سرخ و پیام حسین
امشب که ماهِ آسمان پرتوفشان است
با حُسن خود چشم و چراغ کهکشان است
میخواستم بیای با گلای انار
برات کوچهها رو چراغون کنم
برگشتنت حتمیست! آری! رأس ساعت
هرچند یک شب مانده باشد تا قیامت
از چشمهای تارمان اشک است جاری
ای آسمان حق داری اینگونه بباری
دست ابوسفیان کماکان در کمین است
اما جواب دوستان در آستین است
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
بر روی دوشت کیسه کیسه کهکشان بود
منظومههایی مملو از خرما و نان بود
تا چشم وا کرد این پسر، چشمانِ تر دید
خوب امتحان پس داد اگر داغِ پدر دید...
قسم خوردهای! اهل ایثار باش
قسم خوردهای! پای این کار باش
خم میشوم تا گامهایت را ببوسم
بگذار مادر جای پایت را ببوسم