دلم گرفته و این حال، حال دلتنگیست
هزار و چارصد و پنج، سال دلتنگیست
ساعت صبح دهم هرچه دگرگون میشد
بیشتر جان زمان، قلب زمین خون میشد
بایست سمت درستی که باور من و توست
که باز دست خداوند یاور من و توست
چقدر حادثه را به موبه مو مرور کند؟
چقدر عذر بیارد، بهانه جور کند؟
چه شد دوباره؟ صدای وحوش میآید!
صدای خندۀ شیطان به گوش میآید
صدای زوزۀ ابلیس میرسد از دور
لهیب آتش فتنهست و عدهای مزدور
بسیجیان علی دم به دم شهید شدند
که هم کنایه شنیدند و هم شهید شدند
دلا ز معرکه محنت و بلا مگریز
چو گردباد به هم پیچ و چون صبا مگریز
به جز دریغ، چه از دست من برآمده است؟!
مرا به غزه ببر، طاقتم سرآمده است
من به غمهای تو محتاجتر از لبخندم
من به این ناله به این اشک، ارادتمندم
شادی هر دو جهان بیتو مرا جز غم نیست
جنت بیتو عذابش ز جهنم کم نیست
گمان مبر که پریشان، گمان مبر که کمیم
برای کشتنتان همصدا و همقسمیم
دوباره آمده آن شب، شب جدایی او
سرم فدایی او شد، دلم هوایی او
صدای لرزش مسجد به چشم میآمد
چه میگذشت که رحمت به خشم میآمد
به رغم زخم زبانها به غم، عنان ندهم
ز کف، قرار خود از طعن طاعنان ندهم
دوباره فتنه شد و مردم امتحان دادند
و باز درس بزرگی به دشمنان دادند
حرمت خاک بهشت است، تماشا دارد
جلوۀ روشنی از عالم بالا دارد
تو آمدی و بهشت برین مکه شدی
امان آمنه بودی امین مکه شدی
هله! ای باد که از سامره راهی شدهای
از همان شهر پر از خاطره راهی شدهای
کبود غیبت تو آسمان بارانیست
و کار دیدۀ ما در غمت گلافشانیست
خیرخواه توام از نور سخن میگویم
از هراسِ شب دیجور سخن میگویم
تو ای تجلّی عصمت! ظهور خواهی کرد
به جام لاله، شراب طهور خواهی کرد
سامرا از غم تو جامهدران است هنوز
چشم «نرگس» به جمالت نگران است هنوز
کنار پنجرهفولاد، گریه مغتنم است
در این حریم برای تو گریه محترم است
ای دل سوختگان شمع عزای حرمت
اشک ما وقف تو و کربوبلای حرمت