یکی اینسان، یکی اینگونه باید
که شام و کوفه را رسوا نماید
چه رازی از دل پاکت شنیدند؟
درون روح بیتابت چه دیدند؟
کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
دوباره سرخه تموم دفترم
داره خون از چشای قلم میاد
ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند...
خم میشوم تا گامهایت را ببوسم
بگذار مادر جای پایت را ببوسم
شد چهل روز و باز دلتنگیم
داغمان تازه مانده است هنوز
جز ردّ قدمهای تو اینجا اثری نیست
این قلّه که جولانگه هر رهگذری نیست
حالا که باید مثل یک مادر بیایم
یارب! کمک کن از پس آن بر بیایم...
ماه پیش روی ماهش رخصت تابش نداشت
ابر بی لطف قنوتش برکت بارش نداشت
بهجز رحمت پیمبر از دری دیگر نمیآمد
ولو نجرانیان را تا ابد باور نمیآمد
حرکت از منا شروع شد و
در تب کربلا به اوج رسید
ببین بغداد را و جوشش زیباترین حس را
خروش جاننثاران «ابومهدی مهندس» را
طوفان خروش و خشم ما در راه است
سوگند به آه، عمرتان کوتاه است
شکوه تاج ایمان بر سر ماست
شجاعت قطرهای از باور ماست
زمان! به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار
جرعه جرعه غم چشید و ذره ذره آب شد
آسمان شرمنده از قدّ خم مهتاب شد
نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست
امتحان کردند مرد امتحان پسداده را
مرد بیهمتای موشکهای فوقالعاده را
آنقدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بایست، کوه صلابت میان دورانها!
نترس، سرو رشید از خروش طوفانها!
بغض کرد و گفت مردم! شعلهها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت
صدای جاری امواج، زیر و بم دارد
که رودخانه همین است، پیچ و خم دارد