جاریست در زلالی این دشت آسمان
با این حساب سهم زمین «هشت آسمان»
آن نور همیشه منجلی فاطمه است
سرّ ابدی و ازلی فاطمه است
باز درهای عنایت همه باز است امشب
شب قدر است و شب راز و نیاز است امشب
رُخت فروغ خداوند دادگر دارد
قَدت نشان ز قیام پیامبر دارد
یک دختر آفرید و عجب محشر آفرید
حق هرچه آفرید از این دختر آفرید
ندیدم چون محبتهای مادر
فدای شأن بیهمتای مادر
قحطی عشق آمده باران بیاورید
باران برای اهل بیابان بیاورید
ای شب قدر! کسی قدر تو را فهمیدهست؟
تا به امروز کسی مرتبهات را دیدهست؟
شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعلۀ آه تو آفرید
او جان پیمبر است و جانش مولاست
نور حسن و حسین در او پیداست
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
خم شدم زیرِخط عشق سرم را بوسید
دمِ پرواز پدر بال و پرم را بوسید
خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوانهای تو را در شب عید آوردند
کی صبر چشمان صبورت سر میآید؟
کی از پس لبخندت این غم برمیآید؟
زنی شبیه خودش عاشق، زنی شبیه خودش مادر
سپرده بر صف آیینه دوباره آینهای دیگر
تشنه بودم، خواستم لب وا کنم، آبی بنوشم
ناگهان کوه غمی احساس کردم روی دوشم
چشمۀ خور در فلک چارمین
سوخت ز داغ دل امّالبنین
تا در حریم امن ولا پا گذاشتهست
پا جای پای حضرت زهرا گذاشتهست
به خون دیده، تر کن آستین را
به یاد آور حدیث راستین را
گویند فقیری به مدینه به دلی زار
آمد به درِ خانۀ عبّاس علمدار
هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را