چه اضطراب و چه باکى ز آفتاب قیامت
که زیر سایۀ این خیمه کردهایم اقامت
هنوز داشت نفس میکشید؛ دیر نبود
مگر که جرعۀ آبی در آن کویر نبود
نبود غیر حرامی، به هرطرف نگریست
ولی خروش برآورد: «یاری آیا نیست؟»
شنیده بود شهادت طنین گامت را
چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را
کسی که عشق بُوَد محو بردباری او
روان به پیکر هستیست لطف جاری او
قدم قدم همهجا آمدم به دنبالت
نبودهام نفسی بیخبر از احوالت
بهار، فرصت سبزی برای دیدار است
بهار، فرصت دیدارهای بسیار است
چگونه وصف کنم شاعرانه کیست علی؟
شبیه نیست به غیر از خودش؛ علیست علی
دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
سحر دمیده و بر شیشه میزند باران
هوا مسیحنفس شد، به مقدم رمضان
سپر ز گریه و شمشیر از دعا دارد
مَلَک به سجدۀ او رشکِ اقتدا دارد
سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
رسید صاعقه و شیشۀ گلاب شکست
شب از در آمد و پهلوی آفتاب شکست
تو را ز دست اَجَل کی فرار خواهد بود؟
فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود
اگرچه در نظرت آنچه نیست، ظاهر ماست
سیاهجامۀ سوگت لباس فاخر ماست
ببین که با غم و اندوه بعد رفتن تو
میان معرکه ماییم و راه روشن تو
حماسه بی زن و زن بی حماسه بیمعناست
که مرد بی مدد عشق در جهان تنهاست
نمردهاند شهیدان که ماه و خورشیدند
که کشتگان وطن، زندگان جاویدند
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردۀ گزند مباد
همیشه مرد سفر مرد جاده بود پدر
رفیق و همدم مردم، پیاده بود پدر
هنوز مانده بفهمیم اینکه کیست علی
برای عشق و عدالت غریب زیست علی
کتاب بود و به روی جهانیان وا بود
جواب هرچه نمیدانمِ جدلها بود
منم که شُهرۀ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
اگر مجال گریزت به خانه هم باشد
برای اینکه نمیرد حیات، میمانی