تماشا کن تکان شانهها را
حکایت کن غم پروانهها را
دلت را داغها در بر کشیدند
به خون و خاک و خاکستر کشیدند
گرفتارم گرفتارم اباالفضل
گره افتاده بر کارم اباالفضل
تو مثل کوی بنبستی، دل من!
تهیدستی، تهیدستی، دل من!
الهی اکبر از تو اصغر از تو
به خون آغشتگانم یکسر از تو
مانده ز فهم تو دلم بینصیب
معجزۀ عشق، غرور غریب
همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری، الحمدلله
بخوان از سورۀ احساس و غیرت
بگو از مرد میدان مرد ملت
غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
چقدر این روزهای سرد سخت است
و پیدا کردن همدرد سخت است
سپیداران نشانی سرخ دارند
همیشه آرمانی سرخ دارند
یاد تو آیینه و نام تو نور
ذکر تو خیر است و کلام تو نور
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
علی را ذاتِ ایزد میشناسد
اَحد را درکِ احمد میشناسد
ای حرمت قبلۀ حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما
بهار و باغ و باران با تو هستند
شکوه و شوق و ایمان با تو هستند
یکی اینسان، یکی اینگونه باید
که شام و کوفه را رسوا نماید
چه رازی از دل پاکت شنیدند؟
درون روح بیتابت چه دیدند؟
کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
شکوه تاج ایمان بر سر ماست
شجاعت قطرهای از باور ماست
زمان! به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار
دلت زخمی دلت آتشفشان بود
نگاهت آسمان بود، آسمان بود
سفر کردند سرداران عاشق
به روی شانۀ یاران عاشق
رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...